-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 13:37
اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزینبینم ات که غریبانه اشک می ریزی!هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن!بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگیزیخزان کجا، تو کجا تک درخت من! بایدکه برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزیدرخت، فصل خزان هم درخت می ماندتو " پیش فصل" بهاری نه اینکه پاییزیتو را خدا به زمین هدیه داده، چون بارانکه آس...
حرف آخر
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 14:56
تموم شدمیعنی تمومم کردنزندگیم نابود شد ولی همه رو نابود میکنم:/پایان ِ اسیر
شروعی دوباره
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 14:56
چقد زود گذشت سه سال پیش خدافظی کردم با این وبلاگ کلی اتفاق افتاد تو این چند وقت خیلیا اومدن و خیلیا رفتن کلی بدی و خوبی دیدم در حق خیلیا ظلم کردم و بودن کسایی که بشون خیلی لطف کردم ولی الان چیزی برام نمونده جز یه روح مریض نمیدونم بگم پشیمونم یا نه ولی خوبی هایی هم داشته این اتفاقا که مهمترین
بنویسم که بمونه
-
تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 14:56
چند ماه از پست قبلی میگذره؛ معلوم نیست دفعه بعد کی دوباره اینجا چیزی بزارم 9 ماه از خدمت لعنتی تقریبا گذشته و احتمالا دفعه بعد از این زندان آزاد شدم. چشم رو هم میزارم روز اولی ک قرار بود برم یزد از خاطرم میگذره زیاده روی نکنم فقط میخوام بگم همه چی میگذره به ما هم که سخت میگیریم با عذاب میگذره _ با